
۲۳ سنبله؛ روزی که «عدالتخواهی» در مسلخ «خودکشی استراتژیک» ذبح شد
هر سال در بیستوسوم سنبله، بخش عمدهای از جریانهای رسانهای معاصر افغانستان در دایرهای تکراری از تقلیلگرایی تاریخی گرفتار میشوند؛ روایتی که یا این روز را به عنوان «پاکسازی قاطع خائنین» جشن میگیرد، یا آن را صرفاً یک «کودتای درونحزبی» مینامد. اما آنچه کمتر گفته شده، لایههای پنهان، پیامدهای ساختاری و شکست اخلاقی عمیقی است که در پشت صحنه این رویداد ملتهب در سال ۱۳۷۳ رخ داد. ۲۳ سنبله روزی نبود که یک جناح به پیروزی مقتدرانه دست یابد، بلکه سرآغاز یک «خودکشی استراتژیک» و افول استقلال سیاسی غرب کابل بود.
۱. قمار بر سر ناموس نظامی جامعه: واگذاری تپه اسکاد
تپه استراتژیک اسکاد، به عنوان مرکز ثقل دفاعی و نماد اقتدار موشکی و نظامی مردم غرب کابل شناخته میشد؛ تسلیحاتی که میتوانست توازن قوا را در بازی کلان کابل حفظ کند. در ۲۳ سنبله، در جریان تصفیهحسابهای درونگروهی، این سرمایه استراتژیک ملی خرج حذف رقبای داخلی (جناح اکبری و حرکت اسلامی) شد و کنترل آن عملاً در سبد حزب اسلامی گلبدین حکمتیار قرار گرفت. این تناقض تاریخی را نمیتوان پنهان کرد: چگونه جریانی که مدعی برافراشتن پرچم هویت و بقای یک مردم بود، حاضر شد بزرگترین دارایی نظامی همان مردم را به جریانی بیگانه واگذار کند، تا فقط صدای منتقدان داخلی خود را خفه کند؟
۲. سقوط اخلاقی و زبانِ تمسخر در بدنه قدرت
بزرگترین ضربه ۲۳ سنبله، نه یک جابهجایی نظامی، بلکه شوک روانی سنگینی بود که بر بدنه مردم عادی و غیرنظامیان کابل وارد شد. جریانی که با شعار عدالتخواهی و مبارزه با محرومیت روی کار آمده بود، ناگهان لوله تفنگهایش را به سمت خانههای مردم، همسایگان و لایههای اصیل اجتماعی (همچون سادات و اعضای حرکت) چرخاند.
برای درک عمق این استحاله فکری و زوال اخلاقی، کافی است به تکههایی از کتاب تازه منتشرشدهی «قصههای زندگی» (خاطرات سیاسی ـ مذهبیِ آیتالله سید رحمتالله مرتضوی) نگاه کنیم که پرده از پشت صحنه رفتارهای بدنه تصمیمگیر وقت برمیدارد:
روایت اول؛ زبانِ تمسخر و انحصار:
«سید نبی علوی [یکی از کسانی که منزلش توسط تفنگداران مزاری در جریان ۲۳ سنبله غارت شده بود] برای شکایت به دارالانشای استاد مزاری رفته، آنها را در جریان غارت اموالاش قرار میدهد. اعضای دارالانشاء به عنوان تمسخر و تهدید میگویند: در اینجا صدای سیّد شنیده نمیشود! اگر میخواهید صدای شما شنیده شود، نجف یا کربلا و اگر میتوانید در مدینه بروید! اگر آنجا دور است، در کارته سخی سرِ قبر حجت رفته، فریاد نمایید تا اموال غارت شدۀ شما توسط قوماندان شفیع را برگرداند!
دیگری میگوید: او سیدِ پیرمرد! از قوماندانان شکایت نکنید! اگر غیر از شفیع مثلا قوماندان قربان میرفت، زن و دخترت را هم مصادره میکرد!» (ص ۳۹۹).
وقتی تظلمخواهی یک پیرمردِ مالباخته به جرم هویتش با تمسخر پاسخ داده میشود و جنایت تفنگدار خودی با فرضیه جنایتی بزرگتر توجیه میگردد، یعنی عدالتخواهی جای خود را به یک فاشیسم لجامگسیختهی داخلی داده است.
۳. تقلیل یافتن از یک قطب ملی به یک «سرگروپ حزبی»
تا پیش از ۲۳ سنبله، غرب کابل به عنوان یک ضلع و قطب مستقل تصمیمگیری در تمام معادلات کلان افغانستان عمل میکرد. اما پس از حذف لایههای معتدل و انشعاب اجباری، این جبهه ناچار شد برای بقای خود، استقلال سیاسیاش را کاملاً در سبد بازیگران دیگر تعریف کند.
آیتالله مرتضوی در بخش دیگری از خاطرات خود، سخنرانی صریح و پیشبینانهاش را خطاب به رهبری وقت در حسینیه قلعه فتحالله بازگو میکند؛ سخنانی که آینده تاریک این قمار سیاسی را به درستی پیشبینی کرده بود:
روایت دوم؛ پیشبینی زوال استقلال سیاسی:
«طی یک سخنرانی در حسینیۀ قلعۀ فتح الله در بارۀ ۲۳ سنبله، خطاب به مزاری چنین گفتم: این کودتا علیه حزبِ خودتان، شما را در سطح یک سرگروپ آقای حکمتیار پایین کشید. بعد از این تاریخ آیت الله خامنهای اجازه نخواهد داد که آقای بروجردی معاون وزارت خارجۀ جمهوری اسلامی ایران، چمدانهای دالر را به جنابعالی تحویل دهد. شما برای تأمین بودجه مجبور هستید که به آقای حکمتیار پناه ببرید. او هم سهمیهی یک سرگروپ را به جنابعالی تحویل خواهد داد. آن زمان میشوید سرگروپ آقای حکمتیار. از این تاریخ به بعد در جیب آقای حکمتیار هستید. همو میتوانید شما را به آقای مسعود و هر کس دیگری که بخواهد معامله نماید.» (ص ۴۰۱).
برخلاف ویترینهای حماسی و قهرمانانهای که تاریخنگارانِ حزبی از ۲۳ سنبله ۱۳۷۳ ساختهاند، این روز، روزِ فروپاشی انسجام اجتماعی از درون و آغاز سقوط دومینوی مقاومت در غرب کابل بود.خاطرات مکتوب و بیپردهی مهرههای کلیدی وقت همچون آیتالله مرتضوی، به ما یادآوری میکند که وقتی تفنگهای یک جریان رو به خانههای خودی چرخیدند و غرور نظامی، چشم تصمیمگیران را بر واقعیتهای استراتژیک بست، فرجام کار چیزی جز فروپاشی و معامله شدن در جیب دیگران نبود؛ درسی سخت و خونین از تاریخ که امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازخوانی، کالبدشکافی و عبرتآموزی است.



