
پوشش اجباری؛ نماد مشروعیت از دست رفته
سید حسن موسوی
در هرات، شهری که روزگاری مهد شعر و اندیشه بود، اکنون رنگ و پوشش به مسئله بقا و هویت تبدیل شده است. تصمیم تازهی طالبان برای اجباریکردن برقع در ادارات، فروشگاهها و شفاخانهها، نه صرفاً یک دستور پوششی، بلکه بازتابی از بحران عمیق مشروعیت در دل حاکمیتی است که از مردم جدا مانده است.
طالبان از آغاز بازگشت خود به قدرت، بهجای ترمیم زخمهای جنگ، به مهندسی رفتار و ظاهر مردم پرداختند. اجباریسازی برقع تازهترین نمونه از تلاشی است برای کنترل بدن زنان، و از آن طریق، کنترل جامعه. در نظامهای ایدئولوژیک، بدن زن اغلب به صحنهای سیاسی بدل میشود؛ جایی که قدرت، مشروعیت خود را از «نمایش تسلط» میگیرد. اما در واقع، هر پوششی که با اجبار همراه شود، نه نشانه اقتدار، بلکه اعترافی به ترس است؛ ترس از اندیشه، از انتخاب، از زن بهعنوان فردی مستقل.
طالبان میدانند که دیگر از مشروعیت دینی پیشین خبری نیست. مردم تجربه بیست سالهای از آزادی نسبی، آموزش، رسانه و حضور زنان در اجتماع دارند. بازگرداندن زنان به زیر چادریهای ضخیم، تلاشی است برای بازنویسی حافظه جمعی؛ برای پاک کردن تصویری که جامعه از زن آگاه و کنشگر در ذهن دارد. اما حافظه را نمیتوان با فرمان پاک کرد.
از نگاه جامعهشناسی سیاسی، حکومتهایی که فاقد مشروعیت مدنیاند، معمولاً بهجای جلب رضایت مردم، به کنترل نمادها روی میآورند. برقع، در این معنا، به ابزار سیاسی تبدیل میشود — نماد نظم اجباری، و پردهای که حاکمیت پشت آن ضعف خود را پنهان میکند. همانگونه که در جمهوری اسلامی ایران، اجبار حجاب به چالش مشروعیت نظام تبدیل شد، در افغانستان نیز برقع اجباری میتواند به نماد مقاومت خاموش زنان بدل شود.
طالبان با تحمیل پوشش واحد، در واقع تفاوتهای فرهنگی، قومی و هویتی زنان افغانستان را انکار میکنند. برقع شاید در جنوب کشور ریشه سنتی داشته باشد، اما در هرات، کابل یا بدخشان، همیشه نشانهای از تحمیل بوده است. این دستور تازه نه بازگشت به سنت، بلکه تحمیل یک روایت واحد از «زن مطیع» است — زنی که باید دیده نشود تا نظم بماند.
اما جامعه امروز افغانستان، برخلاف دهه نود میلادی، یکدست و خاموش نیست. زنان در کابل، هرات، بلخ و بدخشان، در شبکههای اجتماعی و فضاهای محدود باقیمانده، صدای اعتراض خود را حفظ کردهاند. هرچه طالبان بیشتر بدن زنان را پنهان کنند، صدای آنان بلندتر میشود. تاریخ نشان داده است که سیاست حذف، دیر یا زود، به نقطهی انفجار میرسد.
این تصمیم، بحران مشروعیت طالبان را نه پنهان میکند و نه کاهش میدهد. مشروعیت از دل ترس نمیروید، از دل مشارکت و عدالت زاده میشود. طالبان اگر میخواهند بمانند، باید به مردم بازگردند، نه به اجبار. زنان افغانستان، نیمهی خاموش جامعه نیستند؛ آنان ستون حافظه، آموزش و بقا هستند. هر حکومت که این ستون را بشکند، دیر یا زود، سقف خود را فرو میریزد.
در نهایت، پرسش اصلی این است: طالبان تا کی میتوانند جامعهای را که تجربه دیدن و دانستن دارد، در تاریکی نگه دارند؟ شاید پاسخ را خود تاریخ خواهد داد. هیچ حکومتی با پوشاندن چهرهی زنان، چهرهی آینده را پنهان نتوانسته است.



