چرا همسایگان طالبان را می‌پذیرند اما به رسمیت نمی‌شناسند؟

مسئله طالبان در افغانستان، برای کشورهای همسایه نه یک پرسش ایدئولوژیک، بلکه یک معادله پیچیده سیاسی–امنیتی است؛ معادله‌ای که در آن «واقعیت قدرت» با «مشروعیت سیاسی» هم‌پوشانی ندارد. به همین دلیل است که همسایگان افغانستان، به‌ویژه ایران و تاجیکستان، طالبان را در عمل می‌پذیرند، اما از به‌رسمیت‌شناسی رسمی آن خودداری می‌کنند. این شکاف میان تعامل و شناسایی، نه تناقض، بلکه یک راهبرد حساب‌شده است.

در نظریه‌های روابط بین‌الملل، به‌رسمیت‌شناسی دولت‌ها صرفاً تأیید یک واقعیت میدانی نیست، بلکه نوعی سرمایه‌گذاری سیاسی و حقوقی محسوب می‌شود. شناسایی رسمی، پیامدهایی الزام‌آور دارد: پذیرش مسئولیت‌ها، ایجاد تعهدات حقوقی و پذیرش نظم سیاسی موجود به‌عنوان نماینده مشروع مردم. طالبان، با وجود تسلط کامل بر جغرافیای قدرت، هنوز نتوانسته‌اند این سطح از مشروعیت را تولید کنند. دلیل آن روشن است: حکومت‌داری آنان فاقد مؤلفه‌های پایه‌ای دولت مدرن است؛ از جمله شمول سیاسی، پاسخ‌گویی، قانون‌مندی و مشارکت عمومی.

تحلیل رفتار همسایگان افغانستان در قبال طالبان، به‌طور طبیعی در چارچوب رئالیسم قابل فهم است؛ جایی که بقا، امنیت و مدیریت تهدیدات بر ملاحظات هنجاری تقدم دارد. با این حال، مقایسه کوتاه با رویکردهای نظری بدیل نشان می‌دهد چرا الگوهای لیبرال و سازه‌انگارانه در این پرونده عملاً ناکام بوده‌اند. رویکرد لیبرال که تعامل را به رعایت حقوق بشر، مشارکت سیاسی و قواعد بین‌المللی مشروط می‌کند، در برابر طالبان با یک بن‌بست ساختاری مواجه شده است. طالبان نه تنها این ارزش‌ها را درونی نکرده‌اند، بلکه اساساً مشروعیت خود را از منبعی بیرون از نظم لیبرال بین‌المللی می‌گیرند. در چنین شرایطی، مشروط‌سازی حقوق بشری بیش از آن‌که ابزار تغییر رفتار باشد، به مکانیسم تعلیق تعامل تبدیل شده و قدرت چانه‌زنی بازیگران منطقه‌ای را محدود کرده است.

رویکرد سازه‌انگارانه نیز که بر نقش هویت، روایت و مشروعیت فرهنگی تأکید دارد، نتوانسته شکاف موجود را پر کند. طالبان حامل روایتی ایدئولوژیک‌اند که نه با هویت‌های ملی متکثر افغانستان سازگار است و نه با روایت دولت–ملت‌محور همسایگان. این ناهم‌خوانی هویتی باعث شده است که حتی دولت‌هایی با نزدیکی‌های مذهبی یا فرهنگی، از اعطای مشروعیت رسمی به طالبان پرهیز کنند. در نتیجه، تعامل با طالبان نه بر پایه هم‌ذات‌پنداری هویتی، بلکه بر مبنای محاسبه سرد منافع صورت می‌گیرد.

کشورهای همسایه اما نمی‌توانند نسبت به طالبان بی‌تفاوت باشند. افغانستان کشوری محصور در خشکی با مرزهای فعال، جمعیت مهاجر، شبکه‌های قاچاق و پیوندهای امنیتی فراملی است. نادیده گرفتن طالبان، در عمل به معنای رها کردن مدیریت مرزها، بحران مهاجرت، مواد مخدر و تهدیدهای امنیتی است. بنابراین، تعامل عملی با طالبان نه انتخاب، بلکه اجبار ژئوپلیتیکی است. این همان نقطه‌ای است که سیاست «تعامل بدون مشروعیت» شکل می‌گیرد.

ایران نمونه بارز این رویکرد است. تهران طالبان را نه متحد، بلکه واقعیتی ناگزیر می‌داند. فروپاشی ناگهانی طالبان می‌تواند خلأ قدرتی ایجاد کند که بازیگران رقیب منطقه‌ای، به‌ویژه پاکستان، آن را پر کنند. از این منظر، بقای طالبان—اما در چارچوبی مهارپذیر—کم‌هزینه‌تر از بی‌ثباتی کامل افغانستان است. با این حال، به‌رسمیت‌شناسی رسمی طالبان می‌تواند هزینه‌های داخلی و بین‌المللی قابل‌توجهی برای ایران به همراه داشته باشد؛ از فشارهای حقوق بشری گرفته تا پیامدهای سیاسی در سطح منطقه‌ای.

تاجیکستان نیز با منطق مشابهی عمل می‌کند، اما با حساسیت‌های هویتی و امنیتی متفاوت. حضور یک حکومت ایدئولوژیک با خوانش سخت‌گیرانه دینی که اقلیت‌های قومی و زبانی را به حاشیه می‌راند، برای دوشنبه یک تهدید بالقوه محسوب می‌شود. به‌رسمیت‌شناسی طالبان، به معنای پذیرش الگویی است که می‌تواند به داخل مرزهای تاجیکستان نیز سرایت کند. از این رو، تعامل محدود و کنترل‌شده جایگزین شناسایی رسمی شده است.

با این حال، سیاست همسایگان طالبان را نمی‌توان صرفاً در سطح منطقه‌ای تحلیل کرد. این رفتارها در بستر یک نظم بین‌المللی ناپایدار و چندقطبی شکل می‌گیرند. ایالات متحده با خروج شتاب‌زده و تداوم تحریم‌ها، فضایی از ابهام مسئولیت ایجاد کرده است؛ فضایی که در آن هزینه‌های مدیریت افغانستان بر دوش همسایگان افتاده، بدون آن‌که اختیار کامل تصمیم‌گیری به آن‌ها واگذار شود. چین و روسیه اگرچه از ثبات حداقلی طالبان استقبال می‌کنند، اما خود نیز از به‌رسمیت‌شناسی رسمی پرهیز دارند و این احتیاط را به بازیگران منطقه‌ای منتقل می‌کنند. سازمان ملل نیز با حفظ چارچوب تعامل بشردوستانه بدون شناسایی سیاسی، عملاً وضعیت تعلیق را نهادینه کرده است.

در چنین شرایطی، همسایگان افغانستان نه کاملاً تابع نظم بین‌المللی‌اند و نه کنشگرانی کاملاً مستقل. آن‌ها در سطح منطقه‌ای ناگزیر به تعامل با طالبان هستند، اما در سطح بین‌المللی هزینه خروج از اجماع نانوشته «عدم شناسایی» را بسیار بالا ارزیابی می‌کنند. نتیجه، سیاستی چندسطحی است که در آن تعامل عملی در سطح پایین، و تعلیق مشروعیت در سطح بالا دنبال می‌شود.

عدم به‌رسمیت‌شناسی طالبان معمولاً به‌عنوان یک اهرم فشار سیاسی توصیف می‌شود، اما این فرض نیازمند بازنگری انتقادی است. تجربه سال‌های اخیر نشان می‌دهد که تعلیق مشروعیت بین‌المللی، اگرچه طالبان را از دسترسی به منابع مالی و دیپلماتیک محروم کرده، اما الزاماً به تغییر رفتار بنیادین آن‌ها منجر نشده است. در عمل، این سیاست بیش از آن‌که ابزار فشار مؤثر باشد، به ژستی دیپلماتیک کم‌هزینه برای دولت‌ها تبدیل شده است؛ ژستی که امکان تعامل حداقلی را فراهم می‌کند، بدون آن‌که مسئولیت شناسایی رسمی را بپذیرند.

طالبان نیز با تطبیق خود با اقتصاد بقا، کمک‌های بشردوستانه و روابط غیررسمی، نشان داده‌اند که می‌توانند در این وضعیت خاکستری دوام بیاورند. به این معنا، «تعلیق مشروعیت» نه یک استراتژی فعال برای تغییر، بلکه شکلی از مدیریت انفعالی بحران است؛ وضعیتی که در کوتاه‌مدت هزینه‌ها را کاهش می‌دهد، اما در بلندمدت شکاف میان قدرت و مشروعیت را تثبیت می‌کند.

در نهایت، وضعیت کنونی بازتاب یک بحران عمیق‌تر است: شکاف مزمن میان قدرت و مشروعیت در افغانستان. همسایگان طالبان این شکاف را می‌شناسند و از آن بهره‌برداری می‌کنند، اما حاضر نیستند هزینه پر کردن آن را بپردازند. تا زمانی که طالبان نتوانند نظمی سیاسی فراگیر، پاسخ‌گو و قانون‌مند ایجاد کنند، این وضعیت خاکستری ادامه خواهد یافت: حکومتی که هست، اما پذیرفته نشده؛ قدرتی که اعمال می‌شود، اما مشروع نیست.

این تعلیق سیاسی شاید برای بازیگران منطقه‌ای قابل مدیریت باشد، اما برای جامعه افغانستان به معنای تداوم بی‌ثباتی، انسداد آینده و تعویق مزمن حق حاکمیت مردم است؛ تعویقی که هرچه طولانی‌تر شود، هزینه‌های اجتماعی و سیاسی آن سنگین‌تر خواهد شد.

مقالات مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button