افغانستان نفس راحت کشید؛ کلاه توماس شلبی دستگیر شد!

خدا را شکر! مشکل افغانستان بالاخره حل شد. نه بیکاری باقی ماند، نه فقر، نه مهاجرت، نه جنگ، نه بی‌سوادی، نه زنان از تعلیم محروم ماندند، نه اقتصادی سقوط کرد؛ همه‌چیز درست همین دیروز درست شد، وقتی طالبان چهار جوان هراتی را به جرم پوشیدن کلاه توماس شلبی دستگیر کردند. آری، همان کلاه پیکی‌بلایندرز! همان دشمن خطرناک ملت، همان عامل بدبختی ۴۰ میلیون انسان!

از فردای آن روز، نان ارزان شد، دختران به مکتب برگشتند، کارخانه‌ها باز شدند، فرودگاه‌ها پر از گردشگران شد و مردم برای گرفتن ویزه اروپا نه در صف، بلکه در کاباره‌ها برقع‌اندازان جشن گرفتند. فقط کافی بود که جلوی «کرتی، نکتایی و کلاه پیک‌دار» گرفته شود. معلوم شد طالبان سال‌ها دنبال ریشه بدبختی افغانستان می‌گشت و بالاخره آن را یافت: یخن‌قاق!

طالبان آنقدر خوشحال شد که فوراً با افتخار اعلام کردند: «این لباس با ارزش‌های اسلامی و افغانی در تضاد است.» گویا اگر هزار سال دیگر تاریخ بخوانیم، خوارج و مغول و داعش کنار می‌روند و نهایتاً می‌فهمیم که کلاه توماس شلبی مسبب تمام فجایع بشری بوده است. حتی احتمال دارد فردا ثابت کنند که جنگ جهانی اول هم به خاطر نکتایی شروع شد و سقوط کابل به دلیل نپوشیدن لنگی بوده است.

حال پرسش این است: اگر پوشیدن یک کلاه و کت در هرات می‌تواند نظام را تکان بدهد، پس این چه نظامی است که با چند تکه پارچه به لرزه می‌افتد؟ حکومت اگر از بمب، از ترور، از قحطی، از وابستگی اقتصادی نمی‌ترسد، چرا از یک مدل مو و کلاه وحشت دارد؟ جواب ساده است: طالبان از چیزهایی می‌ترسد که مغزها را آزاد کند. نه از پوشش، بلکه از انتخاب. وقتی کسی خودش انتخاب کند، پس می‌تواند فکر کند، نقد کند، سؤال کند:
«چرا باید مثل شما زندگی کنم؟ چرا نباید بخندم؟ چرا نباید جوان باشم؟»

و این سؤال، برای طالب خطرناک‌تر از صد لشکر است.

در کشوری که موسیقی ممنوع است، رقص ممنوع است، شادی ممنوع است، درس ممنوع است، تفریح ممنوع است؛ طبیعی است که کلاه تبدیل به تهدید امنیت ملی شود. وقتی هیچ چیز برای انسان باقی نگذارند، همان چیزهای کوچک، تبدیل به پرچم آزادی می‌شود. در جایی که زن از مکتب محروم است، مرد از خنده. که نسل امروز از آینده. آنگاه پوشیدن کت و نکتایی خودش تبدیل به یک نوع مقاومت می‌شود؛ مقاومتی که به زبان طنز فریاد می‌زند:
«ما هنوز انسانیم.»

طالبان خیال می‌کند با نصیحت و اعتراف اجباری می‌تواند فکر را زندانی کند. نمی‌داند نسل امروز اگر به کلاهش گیر بدهی، با کفش اعتراض می‌کند؛ اگر به موهایش گیر بدهی، با شوخی اعتراض می‌کند؛ اگر دهانش را ببندی، با چشم‌هایش فریاد می‌زند. نسل امروز دیگر منتظر آزادی نیست، خودش آن را می‌سازد.

و شاید روزی تاریخ بنویسد:
«طالبان با تفنگ آمد، ولی با ترس از کلاه رفت.»
زیرا آنان نفهمیدند که حکومت را نه ارتش نگه می‌دارد، نه زور؛ فکر نگه می‌دارد. و آن روز که جوان فهمید قدرتش در آزادی ذوق، انتخاب و خنده است، دیگر هیچ قدرتی نمی‌تواند او را بگیرد؛ حتی اگر با عمامه بیاید.

پس بیایید قدر این دستگیری تاریخی را بدانیم. چون با کشف این کلاه، دیگر هیچ مشکلی در افغانستان باقی نمانده؛ فقط مانده نان، کار، امنیت، آموزش، آزادی، عدالت، اقتصاد، آینده…
چیزهای کوچکی که فعلاً وقتش نیست. عجله نکنید. مهم‌ترین وظیفه فعلاً این است: کلاه مردم را بگیرید، که اگر کلاه از سر برود، ممکن است عقل به چشم بیاید. 

مقالات مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button