وقتی خاطره جای تاریخ را میگیرد: بررسی تحریف نقش سادات در حافظهٔ جمعی افغانستان

انتشار یادداشتی محدود به یک روستا، وقتی به روایت تاریخی بدل میشود، میتواند حافظهٔ جمعی را تحریف کند، قضاوت عمومی را یکسویه کند و نقش واقعی سادات در لغو بردهسازی و میانجیگری اجتماعی را نادیده بگیرد
رسانه مسئول، خاطره را جای تاریخ ننشاند
رسانه، صرفاً ناقل کلمات و اخبار نیست؛ رسانه، سازندهٔ معنا، چارچوبدهندهٔ حافظهٔ جمعی و داور نانوشتهٔ مشروعیت روایتهاست. از همینرو، مسئولیت رسانهای ایجاب میکند که میان خاطره، تحلیل و تاریخ، مرزهای روشن و صریح رعایت شود. انتشار یادداشت نبی ساقی در روزنامهٔ اطلاعات روز، بدون هرگونه توضیح روششناختی و بدون تفکیک ژانری، نمونهٔ روشنی از نقض این اصل بنیادین رسانهای است و نشان میدهد که حتی رسانههایی با سابقه و ادعای روزنامهنگاری مسئولانه میتوانند در بازنمایی واقعیت تاریخی دچار لغزش شوند. مسئولیت رسانه در اینجا بیش از نقد شخص نویسنده است؛ رسانهای که چنین متنی را برجسته و به مخاطب ارائه میکند، نقش تعیینکنندهای در شکلدهی برداشت عمومی از یک گروه تاریخی و هویتی دارد و اگر این مسئولیت را نادیده بگیرد، پیامدهای اجتماعی و هویتی قابل توجهی ایجاد خواهد کرد.
آنچه نبی ساقی نوشته است، در بهترین حالت، یک روایت مردمنگارانه از تجربهٔ زیستهٔ شخصی نویسنده بهشمار میرود؛ نه تاریخ است، نه تحلیل تاریخی، و نه سندی معتبر برای داوری دربارهٔ یک قوم یا یک نقش تاریخی. مشکل دقیقاً از جایی آغاز میشود که خاطرهٔ فردی—با تمام محدودیتهای جغرافیایی، زمانی و ذهنیاش—بهعنوان «حقیقت عمومی» عرضه میشود و سپس، آرامآرام به ابزاری برای بیاعتبارسازی یک هویت تاریخی بدل میگردد. در اینجا دیگر با یک روایت شخصی مواجه نیستیم، بلکه با یک خطای روششناختی جدی در بازنمایی تاریخ روبهرو هستیم.
اینکه در برخی روستاهای غور، سادات یا «آغاها» با آیینهای عرفانی، مناسک صوفیانه، رابطهٔ مرید و مراد، نیازی و تعویذ شناخته میشدند، نه کشف تازهای است و نه جرم تاریخی. این پدیده را میتوان نقد کرد، تحلیل کرد یا حتی رد کرد؛ اما نمیتوان از آن نتیجه گرفت که نقش تاریخی سادات در افغانستان به همین لایهٔ آیینی فروکاسته میشود. این دقیقاً همان خطای فکری است که تاریخ را قربانی خاطره میکند.
نویسنده—آگاهانه یا ناآگاهانه—میان «ساداتِ آیینی–عرفانیِ محلی» و «ساداتِ کنشگر اجتماعی–سیاسی» تمایز قائل نمیشود. حال آنکه تاریخ افغانستان، بارها سادات را نه در نقش دعاخوان روستایی، بلکه در جایگاه میانجی اجتماعی، مرجع مشروعیت، مدافع مردم و کنشگر ضدظلم ثبت کرده است. این نقش، نه از مسیر مناسک، بلکه از طریق گفتوگو، فشار اخلاقی و کنش اجتماعی اعمال شده و در منابع تاریخی، از جمله سراجالتواریخ، در جلد سوم این اثر، صفحهٔ ۴۳۲ بهصراحت آمده است؛ متونی که به نقش سادات در لغو بردهسازی هزارهها اشارهٔ مستقیم دارند.
خطرناکترین بخش این نوع روایتها، زمانی است که نقد مشروع خرافه و مناسک محلی، آرام و خزنده، به تحقیر یک هویت جمعی بدل میشود. وقتی نویسنده تصریح میکند که «در مقام قضاوت نیست»، اما در سراسر متن سادات را در چارچوب فریب، ترس، سوداگری دینی و سادهسازی مردم تصویر میکند، این دیگر توصیف بیطرفانه نیست؛ بلکه قضاوت پنهان و غیرمستند است. رسانهای که چنین متنی را برجسته میکند، بیآنکه زمینه تاریخی و تحلیلی لازم را فراهم کند، عملاً نقش واسطهٔ تحریف نرم تاریخ را ایفا میکند و مخاطب را به سوی قضاوتهای یکسویه سوق میدهد.
مسئلهٔ امروز ما این نیست که آیا در گذشته تعویذ یا حلقهبستن وجود داشته، بلکه این است که چرا برخی تلاش میکنند نقش مستند و اثباتشدهٔ سادات در دفاع از کرامت انسان، میانجیگری اجتماعی و ایستادن در برابر ساختارهای ظلم را نادیده بگیرند و همهچیز را به چند روایت محدود روستایی تقلیل دهند. تاریخ افغانستان نمیتواند و نباید با خاطرات شخصی و محدود یک روستا قضاوت شود. مواجهه صادقانه با گذشته، پذیرش هر دو سوی سکه—خطا و فداکاری—را ایجاب میکند. حذف نقشهای مستند تاریخی با تکیه بر خاطرات شخصی، نه نقد است و نه روشنگری؛ بلکه تحریف نرم تاریخ است.
اگر امروز از چنین متنهایی استقبال میشود، نه به این دلیل که حقیقت تازهای کشف شده، بلکه به دلیل خستگی جامعه از بیعدالتی و آماده بودن آن برای قربانی کردن «دیگری» است. خطرناکترین لحظهٔ تاریخ، دقیقاً همانجاست که خاطره جای خرد را میگیرد و رسانه، به جای بازنمایی مسئولانه، به ابزار شکلدهی قضاوت نادرست و بیعدالتی هویتی تبدیل میشود.



