تعلیم ممنوع؛ چگونه حذف دختران به «واقعیت عادی» افغانستان تبدیل شد؟
نویسنده : سید حسن موسوی

با آغاز سال تعلیمی جدید، دروازههای مکاتب در افغانستان باز شد؛ صفهای پسران شکل گرفت، زنگ مکتب نواخته شد، کتابها توزیع شد، اما در سوی دیگر، میلیونها دختر بار دیگر پشت دروازههای بسته ماندند. این پنجمین سال پیاپی است که این صحنه تکرار میشود؛ صحنهای که دیگر برای بسیاریها تکاندهنده نیست، بلکه به بخشی از «روال زندگی» در افغانستان تبدیل شده است. همین عادیشدن، شاید خطرناکتر از خود ممنوعیت باشد.
در نگاه نخست، همهچیز به سیاست طالبان برمیگردد؛ گروهی که پس از تسلط بر افغانستان، وعدههای مبهمی درباره آموزش دختران داد، اما در عمل، یکی از سختگیرانهترین سیاستهای آموزشی جهان را تطبیق کرد. بیش از ۲.۲ میلیون دختر از حق آموزش متوسطه محروم شدند؛ عددی که فقط یک آمار نیست، بلکه نشانه توقف یک نسل کامل است. اما اگر مسئله را تنها به تصمیم طالبان تقلیل دهیم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفتهایم. پرسش اساسی این است: چگونه چنین سیاستی توانست بدون یک مقاومت گسترده اجتماعی، دوام بیاورد؟
برای فهم این مسئله، باید به لایههای عمیقتر جامعه افغانستان نگاه کرد. جامعهای که سالها جنگ، بیثباتی و فروپاشی ساختارهای سیاسی را تجربه کرده، اکنون در وضعیت «خستگی جمعی» قرار دارد. در چنین شرایطی، بسیاری از خانوادهها بهجای مقاومت، به تطبیق روی آوردهاند. وقتی امنیت، نان شب و بقا به اولویتهای اصلی تبدیل میشود، آموزش—هرچند حیاتی—به حاشیه رانده میشود. این همان نقطهای است که سیاست به فرهنگ تبدیل میشود؛ جایی که یک تصمیم سیاسی، بهتدریج در ذهن جامعه «قابل تحمل» میشود.
در کنار این، نباید نقش ساختارهای اجتماعی و سنتی را نادیده گرفت. در بخشهایی از جامعه، هنوز نگاههای محدودکننده نسبت به آموزش دختران وجود دارد؛ نگاههایی که اکنون با سیاستهای طالبان همسو شده و به آن مشروعیت ضمنی داده است. این همپوشانی میان سیاست و سنت، باعث شده که محرومیت دختران، نه بهعنوان یک بحران ملی، بلکه بهعنوان یک «وضعیت قابل قبول» در برخی لایههای جامعه درک شود.
از سوی دیگر، خلأ رهبری اجتماعی و سیاسی نیز به این وضعیت دامن زده است. در حالیکه در گذشته، نهادهای مدنی، رسانهها و فعالان اجتماعی میتوانستند حول موضوعات ملی اجماع ایجاد کنند، امروز این صداها یا خاموش شدهاند یا پراکندهاند. بسیاری از چهرههایی که در دوران جمهوریت از حقوق زنان و آموزش سخن میگفتند، اکنون یا در بیرون از کشور قرار دارند یا در چارچوبهای محدود و غیرتأثیرگذار فعالیت میکنند. نتیجه این شده که داخل افغانستان، یک گفتمان قوی و پیوسته در دفاع از آموزش دختران شکل نگرفته است.
در سطح بینالمللی نیز، وضعیت پیچیدهتر از آن است که به نظر میرسد. جامعه جهانی بارها از طالبان خواسته مکاتب را بهروی دختران باز کند، اما این فشارها عمدتاً در حد بیانیه باقی مانده است. هیچ سازوکار مؤثری برای پیوند دادن این خواستهها با اقدامات عملی—چه در حوزه تحریم، چه در حوزه تعامل—ایجاد نشده است. طالبان نیز این شکاف را بهخوبی درک کرده و از آن برای ادامه سیاستهای خود استفاده کردهاند. به عبارت دیگر، هزینه این تصمیم برای طالبان پایین مانده، در حالیکه هزینه آن برای جامعه افغانستان بسیار سنگین است.
پیامدهای این وضعیت، تنها به امروز محدود نمیشود. حذف دختران از آموزش، مستقیماً بر آینده اقتصادی، نظام صحی و ساختار اجتماعی کشور تأثیر خواهد گذاشت. جامعهای که نیمی از جمعیتش از آموزش محروم باشد، نه میتواند نیروی متخصص تربیه کند، نه میتواند خدمات اساسی را بهصورت پایدار ارائه دهد. این یعنی افغانستان در حال حرکت بهسوی یک بحران عمیقتر و طولانیتر است؛ بحرانی که آثار آن برای دههها باقی خواهد ماند.
در این میان، یک خطر دیگر نیز در حال شکلگیری است: فراموشی تدریجی این بحران. هر سالی که میگذرد، حساسیت جامعه نسبت به این موضوع کمتر میشود. دخترانی که امروز در خانه ماندهاند، فردا شاید دیگر خود را دانشآموز ندانند. آرزوها کوچک میشود، افقها محدود میشود و در نهایت، یک نسل بدون آنکه صدایش شنیده شود، از چرخه توسعه حذف میشود.
اما آیا این روند برگشتناپذیر است؟ پاسخ، بهطور کامل منفی نیست. تجربه نشان داده که حتی در سختترین شرایط، تغییر زمانی آغاز میشود که یک مطالبه اجتماعی شکل بگیرد. آموزش دختران، اگر به یک خواست عمومی و غیرقابل معامله تبدیل شود—نه فقط در سطح نخبگان، بلکه در سطح خانوادهها و جامعه—میتواند معادلات را تغییر دهد. این تغییر لزوماً ناگهانی و سریع نخواهد بود، اما بدون آن، هیچ فشار خارجی یا تصمیم سیاسی بهتنهایی کافی نخواهد بود.
در نهایت، آنچه امروز در افغانستان جریان دارد، فقط یک ممنوعیت آموزشی نیست؛ بلکه یک آزمون بزرگ برای جامعه است. آزمونی که نشان میدهد آیا این جامعه میتواند در برابر عادیسازی محرومیت بایستد یا نه. اگر این وضعیت همچنان بدون واکنش مؤثر ادامه یابد، حذف دختران از آموزش به یک قاعده پایدار تبدیل خواهد شد. اما اگر این سکوت شکسته شود، هنوز میتوان امید را از حاشیه به متن بازگرداند؛ همان امیدی که امروز، پشت دروازههای بسته مکاتب، منتظر است.



