
فقر، خودکشی و کودکان فروختهشده؛ چهره تلخ افغانستان زیر سلطه طالبان
نویسنده : سید حسن موسوی
خودکشی زنان، فروش دختران خردسال و گسترش فقر، نشانه فروپاشی خاموش جامعه افغانستان است؛ فروپاشیای که نه با جنگ، بلکه با بیتفاوتی، انکار و حذف سیاست اجتماعی از سوی طالبان پیش میرود.
آنچه امروز در افغانستان جریان دارد، صرفاً مجموعهای از رویدادهای تلخ و پراکنده نیست؛ بلکه نشانههای روشن یک بحران ساختاری است. وقتی زنی که سالها در نهادهای امنیتی کار کرده، در نهایت به خودکشی پناه میبرد، یا پدری در غور برای زنده ماندن، دختر خردسالش را به فروش میگذارد، مسئله دیگر «فقر فردی» یا «حادثه استثنایی» نیست؛ اینها علائم فروپاشی نظام حمایت اجتماعی در یک جامعهاند.
طالبان تلاش میکنند این واقعیت را پنهان کنند و بحران را به عوامل بیرونی یا شرایط جهانی نسبت دهند، اما حقیقت روشن است: حکومتی که سیاست اجتماعی ندارد، دیر یا زود جامعه را به سمت فروپاشی میبرد. امروز در افغانستان، هیچ سازوکار مؤثری برای حمایت از زنان آسیبپذیر، کودکان فقیر، خانوادههای بیسرپرست و بیکاران وجود ندارد. دولت، بهجای ایفای نقش حمایتی، صرفاً نقش کنترلی و امنیتی ایفا میکند.
از منظر تحلیلی، طالبان یک خطای بنیادین مرتکب شدهاند: آنها تصور میکنند «کنترل» جایگزین «حکمرانی» میشود. در حالی که حکمرانی بدون سیاست اجتماعی، بدون اشتغال، بدون حمایت روانی و بدون شبکههای رفاهی، به معنای تولید مستمر بحران است. خودکشی زنان فقط نتیجه فشار فردی نیست؛ نتیجه ساختاری است که زن را از کار، آموزش، استقلال اقتصادی و حتی حق دیده شدن محروم کرده است.
فروش کودکان نیز پدیدهای فرهنگی یا اخلاقی نیست؛ واکنش نهایی خانوادهها به بنبست اقتصادی است. در جامعهای که شغل نیست، کمک هدفمند وجود ندارد و دولت مسئولیت معیشت مردم را به رسمیت نمیشناسد، خانوادهها به تصمیمهایی سوق داده میشوند که خودشان نیز قربانی آناند.
در این میان، اقدامات محدود نهادهایی مانند سازمان بینالمللی مهاجرت (IOM) ــ از جمله حفظ هزاران شغل و ایجاد فرصتهای کاری، بهویژه برای زنان ــ نشان میدهد که بحران قابل مدیریت است، اگر اراده و سیاست وجود داشته باشد. اما این اقدامات، به دلیل ممانعتهای ساختاری طالبان، نمیتواند به یک سیاست ملی تبدیل شود. طالبان نه تنها توان طراحی سیاست اجتماعی ندارند، بلکه اساساً به آن باور ندارند.
راهحل نه در شعار، بلکه در سیاست است.
اول، جامعه مدنی افغانستان ــ هرچند سرکوبشده ــ باید بازتعریف شود: شبکههای محلی، گروههای امدادی، ابتکارات اجتماعی و رسانهها باید بهعنوان جایگزینهای حداقلی سیاست اجتماعی عمل کنند. طالبان از جامعه سازمانیافته میترسند؛ چون میدانند کنترل آن دشوار است.
دوم، فشار فکری و رسانهای باید از سطح «نقض حقوق» به سطح «ناتوانی در حکمرانی» منتقل شود. طالبان باید نه فقط بهعنوان ناقضان حقوق زنان، بلکه بهعنوان ناتوانترین حکومت در مدیریت فقر و بحران اجتماعی معرفی شوند. این زبان، هم برای جامعه جهانی قابل فهمتر است و هم مشروعیت ادعایی طالبان را فرسایش میدهد.
سوم، کمکهای بینالمللی باید بهصورت مستقیم، محلی و غیرمتمرکز ادامه یابد و از کانالهای حکومتی عبور نکند. هر دلار که به ساختار طالبان تزریق شود، بحران را عمیقتر میکند؛ اما هر شغلی که مستقیماً برای یک زن یا یک خانواده ایجاد شود، یک کنش ضدطالبانی مؤثر است.
چهارم، نخبگان فکری و رسانهای افغانستان باید از «واکنش احساسی» فاصله بگیرند و به سمت تولید روایت بدیل حرکت کنند: روایتی که نشان دهد طالبان نه ناجی نظم، بلکه عامل فروپاشی اجتماعیاند.
افغانستان امروز در حال از دست دادن انسانها، کرامتها و آیندههاست؛ نه با انفجار، بلکه با سکوت. اگر این وضعیت عادیسازی شود، جامعه پیش از آنکه آزاد شود، فرسوده خواهد شد. مقابله با طالبان، پیش از آنکه نظامی باشد، فکری، اجتماعی و اقتصادی است. و این میدان، هنوز کاملاً واگذار نشده است.



