
امنیتِ ادعایی یا امنیتِ انسانی؟
حقانی از «ثبات جهانی» میگوید؛ مردم از چه چیزی احساس امنیت میکنند؟
سخنان تازه سراجالدین حقانی درباره پیوند امنیت افغانستان با امنیت منطقه و جهان، صرفاً یک جمله دیپلماتیک نبود؛ بلکه تلاشی حسابشده برای بازتعریف جایگاه طالبان در معادلات منطقهای است. او در مراسم فراغت پولیس، افغانستان را کشوری امن توصیف کرد و حتی مدعی شد که نه مواد مخدر وجود دارد و نه آدمربایی. اما زاویه پنهان این روایت در شکاف میان «امنیت سیاسی» و «امنیت اجتماعی» نهفته است.
طالبان طی نزدیک به چهار سال گذشته، امنیت را عمدتاً در چارچوب نبود جنگ سراسری تعریف کردهاند. از نگاه آنان، پایان درگیریهای گسترده نظامی، نشانه ثبات است. اما در ادبیات امنیت انسانی، ثبات صرفاً به معنای خاموشی سلاحها نیست؛ بلکه شامل امنیت اقتصادی، قضایی، اجتماعی و روانی شهروندان نیز میشود. پرسش اینجاست که آیا مردم افغانستان، در زندگی روزمره خود، چنین امنیتی را تجربه میکنند؟
حقانی در حالی از نبود مواد مخدر و آدمربایی سخن گفت که اسناد رسمی منتشرشده از سوی نهادهای داخلی طالبان، از ثبت رویدادهای جرمی در سالهای اخیر حکایت دارد. حتی اگر کشت کوکنار کاهش یافته باشد، شبکههای قاچاق، جرایم شهری و بازداشتهای خودسرانه همچنان موضوع بحث نهادهای مستقل و رسانههاست. وقتی روایت رسمی با دادههای آماری همخوان نباشد، اعتماد عمومی آسیب میبیند.
زاویه مهمتر، پیام خارجی این سخنان است. تأکید بر اینکه «امنیت افغانستان، امنیت جهان است» در واقع تلاشی برای تبدیلشدن به بازیگر اجتنابناپذیر منطقهای است. طالبان میکوشند این پیام را منتقل کنند که بیثباتی در افغانستان میتواند پیامدهای فرامرزی داشته باشد؛ از مهاجرت گرفته تا تهدیدهای امنیتی. این استدلال، نوعی دیپلماسی امنیتی است که هدف آن کاهش فشارهای سیاسی و اقتصادی بر کابل است.
اما در لایه قدرت، این سخنان کارکرد داخلی نیز دارد. وزارت داخله یکی از ستونهای اصلی کنترل اجتماعی در ساختار طالبان است. تأکید بر آموزش، معیارهای اخلاقی و «اعتبار نظام» نشان میدهد که رهبری طالبان از حساسیت رفتار نیروهای امنیتی آگاه است. گزارشهای مربوط به برخوردهای خشن، محدودیتهای اجتماعی و فشار بر منتقدان، چالشی جدی برای تصویرسازی از یک «نظام منظم و اخلاقی» ایجاد کرده است. از همینرو، دعوت به اصلاح درونی پولیس میتواند بیش از آنکه برنامهای ساختاری باشد، تلاشی برای مدیریت افکار عمومی باشد.
نکته دیگر، رابطه میان امنیت و مشروعیت است. در نظامهای سیاسی، امنیت زمانی به سرمایه مشروعیت تبدیل میشود که شهروندان احساس کنند قانون بر همه یکسان تطبیق میشود. اگر امنیت تنها به معنای کنترل مخالفان یا محدودسازی فضا تعریف شود، این سرمایه بهتدریج فرسایش مییابد. مشروعیت پایدار، نیازمند پاسخگویی و شفافیت است؛ نه صرفاً اعلام آمار یا انکار مشکلات.
از منظر نهادی، پولیس زمانی کارآمد است که آموزش حرفهای، نظارت مستقل و سازوکار شکایتپذیری وجود داشته باشد. تأکید صرف بر «اخلاق» بدون اصلاح ساختارها، خطر تداوم رفتارهای سلیقهای را افزایش میدهد. تجربه کشورهای مختلف نشان داده که امنیت پایدار، نتیجه ترکیب نظم قانونی، مشارکت اجتماعی و عدالت قضایی است.
در نهایت، پرسش راهبردی این است: آیا تأکید بر امنیت منطقهای، به بهبود ملموس زندگی مردم افغانستان منجر میشود؟ آیا جوانی که با بیکاری دستوپنجه نرم میکند، یا خانوادهای که از محدودیتهای اجتماعی رنج میبرد، امنیت را صرفاً در نبود جنگ تعریف میکند؟
امنیت واقعی زمانی معنا پیدا میکند که شهروندان بدون ترس از بازداشت خودسرانه سخن بگویند، عدالت را در محکمهها ببینند و آینده اقتصادی خود را قابل پیشبینی بدانند. اگر روایت رسمی با واقعیت اجتماعی فاصله داشته باشد، حتی بلندترین ادعاهای «ثبات جهانی» نیز نمیتواند این شکاف را پر کند.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر به امنیتی نیاز دارد که از دل اعتماد عمومی برخیزد، نه صرفاً از تریبونهای رسمی اعلام شود. این همان نقطهای است که سرنوشت هر نظام سیاسی را تعیین میکند.



