
طالبان، پاکستان و آتشِ نیابتی: نوکریِ شکستخورده و هزینههای یک سیاست نیابتی
نویسنده : سید حسن موسوی
رابطهی تاریخی میان پاکستان و طالبان، اگر بخواهیم کوتاه و بیپرده بگوییم، داستانِ «خلقِ ابزاری» است که بهمرور زمان، ابزار از کنترل خارج شد. اسلامآباد در دورههای مختلف جمهوری افغانستان، با سیاستی آگاهانه و محاسبهشده طالبان را تقویت و تجهیز کرد تا منافع ژئوپلیتیک و امنیتی خود را تأمین نماید؛ اما این انتخاب که امروز بسیاری آن را خطای راهبردی توصیف میکنند همچون آتشی خزنده بازگشت. آنچه امروز در مرزها و سرکهای پاکستان و افغانستان میبینیم، محصول همان رویهای است که پاکستان در پیاش بود: سیاستِ نیابتیِ کوتاهمدت، بیتوجه به پیامدهای بلندمدت اجتماعی و انسانی.
اکنون اما نقشها معکوس شدهاند. آن گروههایی که روزی از خاکِ پاکستان سازماندهی و تأمین میشدند، امروز در قلب پاکستان مرتکب حملاتی میشوند که دهها قربانی بر جای میگذارد. تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) در عمل همان روش پاکستان در افغانستان را علیه خودِ حامیان سابق بازآفرینی کرده است: استفاده از خشونت و ابزارهای شبهنظامی برای اهداف سیاسی و ایدئولوژیک. این بازتاب تلخ یک واقعیت ساده است؛ سیاستِ ابزارسازی و پناهدادن به گروههای مسلح، دیر یا زود علیه حامیان خودش نعره خواهد کشید.
پیچیدگی ماجرا اینجاست: رابطه طالبان افغان و پاکستان هیچوقت ساده نبوده است؛ امروز هم ساده نیست. طالبان دیگر یک ابزار دست اسلامآباد نیستند. آنها اکنون حکومتی واقعی دارند، با تجربه سیاسی و نظامی، شبکههای اقتصادی مستقل و وابستگیهای محلی که دستورات پاکستان را بیچون و چرا اجرا نمیکنند. این فاصلهگیری از نوکری، بهای سنگینی دارد: تنشهای مرزی بالا میگیرد، فشار اقتصادی و سیاسی بر مردم عادی سنگینی میکند و چرخهای از تلافی و بازتلافی شکل میگیرد — چرخهای که بیش از همه غیرنظامیان را میسوزاند.
در این میانه پرسشی بنیادین مطرح است که باید با صدای بلند پرسیده شود: چرا طالبان افغان حاضرند کشور و مردم خود را در معرض چنین خطراتی قرار دهند؟ چه ضرورتی سیاسی یا استراتژیک وجود دارد که به قیمت بستهشدن مرزها، بمباران، اختلال تجارت و رنجِ میلیونها شهروند، از حمایتِ ایدئولوژیک یا قومی از پشتونهای آنسوی مرز دست نکشند؟ آیا منافع جناحی و لوایح ایدئولوژیک آنقدر برترند که به خاک و جان مردم افغانستان چنین فشار وارد شود؟
پاسخِ محتمل چندوجهی است و تلخی آن را نمیتوان انکار کرد: نخست، درونی شدنِ هژمونی ایدئولوژیک — وقتی ایدئولوژی مرجع اصلی تصمیمسازی میشود، ملاحضات واقعگرایانه و هزینههای انسانی به حاشیه رانده میشوند. دوم، ساختارهای قدرت داخلی طالبان که متشکل از جناحها و شبکههای محلی است، کمتر از پیش تابع فشارِ خارجیاند؛ آنها خواستها و ملاحظات خود را دارند — گاهی همسو با پاکستان، گاهی همسو با منافع محلی یا ایدئولوژیک دیگر. سوم، فقدان یک راهبرد واحد و پایدار برای امنیت ملی که بتواند میان خواستهای قومی-قبیلهای، ثبات داخلی و مصالح خارجی تعادل برقرار کند.
قابلِ قبول نیست که خاطر مردم افغانستان با شعارها و منطقهای ایدئولوژیک بازی رود و بهای آن را مردم ساده بپردازند. ممنوعیتها، فشارهای فرهنگی و تحمیلهای اجتماعی که طالبان چهار سال است بر جامعه وارد کردهاند، خود نمونهای از سیاستهای سرکوبگرانهای است که نسلها را خسته و جامعه را بیمار کرده است. حالا وقتی همین حکومت به خاطر پناهدادن یا چشمپوشی نسبت به گروههایی چون تیتیپی، باعث بستهشدن مرزها، قطع واردات حیاتی و آتشباریهای مرزی میشود، دیگر نمیتوان این را صرفاً «هزینهی دیپلماسیِ سخت» خواند؛ این یک تراژدی ملی است.
هزینههای این تراژدی ملموس است: بازارهای متلاطم، افزایش بهای دارو و مایحتاج، اختلال در خدمات پزشکی، گسترش بیاعتمادی در میان همسایگان و در نهایت، بازگشت موج جدیدی از آوارگی و فقر. مردم افغانستان اکنون با وضعیت ابهامآمیزی مواجهاند که نه تنها زندگی روزمرهشان را تهدید میکند، بلکه آیندهی نسلی را رقم میزند که در سایهی خشونت و محاصره بار میآید. این پیامدها را نمیتوان با شعارهای ملیگرایانه یا توجیهات ایدئولوژیک پنهان کرد.
پاکستان نیز در این فرایند مقصر است؛ سیاست حمایت از گروههای مسلح و نیابتی، از ابتدا با منطقِ نفعِ کوتاهمدت پیریزی شد و اکنون به بازتابِ خودش بدل شده است. اسلامآباد اگر امروز نگران امنیت داخلی است، باید بداند که بخشی از این آش، حاصل دستان خود اوست. بهجای آنکه با لحن فرماندهی و تهدید نظامی سخن بگوید، بهتر است نگاهی واقعبینانه به دلایل زاینده این جریانها بیندازد و مسئولیتِ تاریخیِ خود را بپذیرد.
اما در نهایت، سنگینترین سؤال پیش روی طالبانِ افغان است: آیا حاکمیت میخواهد کشور را اداره کند یا میخواهد ایدئولوژی و پیوندهای فرامرزی را بر زندگی روزمره مردم ترجیح دهد؟ اگر گزینه دوم استمرار یابد، هزینهاش نه فقط سیاسی که انسانی و بلندمدت خواهد بود؛ بستهشدن مرزها، سقوط اقتصاد، زوال خدمات عمومی و افزایش رنج مردم، همه و همه بر دوش حکمرانی نوشته خواهد شد. حکومتداری به معنای حفاظت از مردم است، نه فدا کردن آنها برای اعتبار ایدئولوژیک یا برتری قوممحور.
بنابراین آنچه اکنون لازم است، یک بازنگری سرنوشتساز است: طالبان باید منافع ملی را بالاتر از منافع جناحی یا قوممحور بگذارند، پاکستان باید از ابزارسازی مسلحانه دست بردارد و جامعه بینالمللی باید فشار هماهنگ و هوشمند برای حل معضلِ پناهگاههای تروریستی و مسئولیتپذیری همه طرفها اعمال کند. اما بیش از همه، مردم افغانستان استحقاق داشته و دارند که صدایشان شنیده شود — صدایی که خواهان امنیت، رفاه و آیندهای انسانی است؛ نه تنشهای فرامرزی و بازیهای نیابتی که جز فقر و مرگ ثمر دیگری ندارد.
در پایان، باید روشن گفت: نوکریِ شکستخورده برای همیشه تراژدی نخواهد بود مگر آنکه بازیگران بزرگ بیاموزند که هیچکس از تکرار سیاستهای ابزاری سودی نخواهد برد. طالبان اگر میخواهند کشور را حفظ کنند، باید میان وفاداریهای فرامرزی و مسئولیت به مردم انتخاب کنند. و پاکستان اگر میخواهد امنیت داخلی خود را بازستاند، باید مسیر سیاستگذاری خود را از ابزارسازی به همکاری سازنده و مسئولانه تغییر دهد. در غیر این صورت، هر دو طرف بازندهاند — و نخستین بازنده، مردم عادی و بیگناه خواهند بود.



