
نه هرج و مرج، بلکه طرح ستراتیژیک بزرگ: منطق پنهان پشت تحرکات اخیر واشنگتن
نوشتهٔ آتاناسیو گ. پلاتیاس
منبع: مدرن دیپلماسی
۲۵ مارچ ۲۰۲۶ مطابق ۵ حمل ۱۴۰۵
——————————-
اکثر تحلیلها دربارهٔ تحرکات اخیر آمریکا – از ونزوئلا تا ایران – از این پیشفرض آغاز میشوند که سیاست ایالات متحده بیثبات، واکنشی و بیش از حد وابسته به حس و تجربهٔ شخص رئیسجمهور دونالد ترامپ شده است. این برداشت، از نظر شهودی جذاب است اما از منظر استراتژیک گمراهکننده میباشد. آنچه که به نظر پراکندگی میآید، در بررسی دقیقتر، توالی است. چیزی که شبیه به ابتکار عمل تصادفی به نظر میرسد، در واقع به طرح و طراحی نزدیک است. واشنگتن ممکن است در حال اجرای یک نوع استراتژی کلان باشد که نه تنها منسجم بلکه از نظر تاریخی شناخته شده است و به همین دلیل به راحتی قابل دیدن نیست.
-بعد فضایی: پیرامون قبل از مرکز
اولین عنصر، بعد فضایی است. ایالات متحده در حال تلاش است تا محیط استراتژیک پیرامون چین را شکل دهد، نه اینکه مستقیماً با آن مواجه شود – حداقل در حال حاضر. مشابه رویکرد تاریخی مائو تسهتونگ که برای تضعیف مرکز، شهرها را از طریق فشار بر پیرامون محاصره میکرد، آمریکا اکنون به فشار بر پیرامون ژئوپولیتیک چین – از ونزوئلا و ایران تا روسیه، نقاط راهبردی دریایی و مسیرهای لوژستیکی – میپردازد تا شرایطی را که قدرت چین را حمایت میکند، تضعیف کند.
این رویکرد، مشابه «مهار کلاسیک» دوران جنگ سرد نیست؛ بلکه شبیه «بازپسگیری شبکهای» است: تضعیف تدریجی سیستمهای اقتصادی، انرژی و لوژستیکی که چین از طریق آنها نفوذ خود را گسترش داده است. هدفها تنها کشورها نیستند، بلکه شبکههای جهانی – مسیرهای حمل و نقل، کانالهای مالی و جریان منابع – هستند که پکن از آنها برای افزایش نفوذ خود استفاده کرده است.
-بعد زمانی: نامتقارن کردن تهدیدها
دومین عنصر بعد زمانی است. استراتیستهای آمریکایی بیش از تمرکز بر یک دشمن، نگران احتمال بروز درگیری همزمان در چند جبهه هستند: بحران تایوان همزمان با تشدید تنشها در اروپا به دلیل روسیه و ناپایداری در خاورمیانه به دلیل ایران. حتی یک قدرت بزرگ نیز در چنین شرایطی با محدودیت مواجه است – نه تنها از نظر ظرفیت نظامی بلکه از نظر لوژستیک، هماهنگی و توان سیاسی.
پاسخ ایالات متحده میتواند به عنوان «هماهنگی استراتژیک مجدد» توصیف شود. اقدامات در ایران و ونزوئلا هدفهای مستقل نیستند بلکه تلاشهایی برای کاهش یا تثبیت جبهههای ثانویه هستند تا این مناطق در آینده به نقاط تعیینکننده در رقابت با چین تبدیل نشوند. این منطق همچنین علاقهٔ دوباره به مدیریت روابط با روسیه و پایان جنگ در اوکراین را توضیح میدهد. هدف کاهش احتمال درگیری دو جبههای در لحظهٔ بیشترین آسیبپذیری است.
-بعد ژئواقتصادی: بستن پنجره تخفیف
سومین عنصر بعد ژئواقتصادی است که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد. طی یک دههٔ گذشته، چین از دسترسی به نفت ارزان کشورهای تحت تحریم – روسیه، ایران و ونزوئلا – بهره برده است. این جریانها، عمدتاً خارج از کانالهای مالی رسمی، به پکن مزیت ساختاری میداد: هزینه کمتر انرژی، سود پالایش بیشتر و رقابت صنعتی قویتر. این فقط یک استثنای تجاری نبود، بلکه نوعی یارانهٔ غیرمستقیم برای قدرت چین محسوب میشد و توانست تأثیر تحریمهای آمریکا را کاهش دهد.
تحرکات اخیر واشنگتن میتواند به عنوان تلاش سیستماتیک برای بستن این «پنجره تخفیف» تفسیر شود. با مختل کردن زنجیرههای تأمین تحریمشده، افزایش ریسک معاملات غیرشفاف و بازگرداندن جریانهای انرژی به بازارهای رسمی، ایالات متحده تلاش دارد چین را از یک خریدار ویژه به یک شرکتکنندهٔ عادی در بازار تبدیل کند. بسته شدن تنگهٔ هرمز این فرآیند را تسریع کرده است و هزینههای چین برای انرژی افزایش یافته و مزایای اقتصادی گذشته کاهش یافته است.
-منطق تجمعی
اقدامات فردی – فشار بر ایران، تحرکات در ونزوئلا، تغییر جریانهای انرژی جهانی، تنظیم روابط با روسیه – در ظاهر محدود به نظر میرسند، اما اهمیت واقعی آنها در تجمع آنهاست. ترکیب این اقدامات میتواند توازن گستردهتری را شکل دهد: افزایش هزینههای چین، محدود کردن گزینههای استراتژیک آن و تضعیف شبکههای حمایتی رشد آن.
-ریسکها
این استراتژی بدون ریسک نیست. تلاش برای نامتقارن کردن تهدیدها ممکن است واکنش همزمان دشمنان را ایجاد کند. اختلال در انرژی، هزینههایی برای متحدان و دشمنان ایجاد میکند و تلاش برای تضعیف ایران ممکن است باعث تشدید تنشها در منطقه شود. چین نیز در حال تطبیق است و مسیرهای جایگزین انرژی و منابع خود را توسعه میدهد.
-پرسش عمیقتر
روایت غالب از بیثباتی آمریکا ممکن است واقعیت استراتژیک را نادیده بگیرد. اقدامات واشنگتن ممکن است در سطح عملیاتی پراکنده به نظر برسد، اما در سطح استراتژیک یک منطق قابل شناسایی از رفتار قدرتهای بزرگ وجود دارد. موفقیت یا شکست این رویکرد کمتر به عملیات فردی و بیشتر به مدیریت زمان، هزینه و اعتبار بستگی دارد.
در نهایت، رقابت آمریکا و چین تنها بر اساس توان نظامی یا اندازه اقتصادی تعیین نخواهد شد، بلکه بر کسی که بهتر بتواند تعامل میان جغرافیا، زمان و وابستگیهای متقابل را مدیریت کند، مبتنی خواهد بود.



