افغانستان زیر سایه تناقض: قدرت الهی در برابر واقعیت‌های زمینی

سید حسن موسوی 

افغانستان زیر سلطه طالبان، بیش از هر زمان دیگر، وارد مرحله‌ای از تناقض آشکار شده است؛ تناقض میان ادعای «حاکمیت الهی» و واقعیت‌های تلخ زمینی. آنچه امروز در کابل، ولایت‌ها و حاشیه‌های فراموش‌شده کشور می‌گذرد، نه نشانه ثبات است و نه علامتی از نظم پایدار؛ بلکه تصویر یک قدرت بسته، امنیتی و ایدئولوژیک است که با زبان دین سخن می‌گوید، اما با ابزار فقر، ترس و حذف حکومت، جامعه را اداره می‌کند.

طالبان تلاش دارند تمام تصمیم‌ها و فرمان‌های خود را در قالب «احکام الهی» بسته‌بندی کنند. این رویکرد در ظاهر برای مشروعیت‌سازی است، اما در عمل، بستن هر مسیر پرسش، نقد و مسئولیت‌پذیری را دنبال می‌کند. وقتی وزیر امر به معروف طالبان می‌گوید «قانون بشری جایگاهی ندارد»، پیام روشنی مخابره می‌شود: هیچ سازوکار زمینی برای سنجش قدرت، پاسخ‌گویی و اصلاح وجود ندارد. چنین رویکردی، حکومت را از مردم جدا و آن را به ساختاری خودبسنده و بسته تبدیل می‌کند.

اما واقعیت بیرون از اتاق‌های ایدئولوژیک طالبان، بسیار متفاوت است. اقتصاد افغانستان به‌رغم آمارهای ظاهراً امیدوارکننده، بر پایه فقر مزمن، بیکاری گسترده و وابستگی شدید به واردات ایستاده است. افزایش بهای سوخت و مواد غذایی، بسته‌شدن مرزها، کاهش کمک‌های بشردوستانه و ناتوانی حکومت در مدیریت بازار، زمستان را برای میلیون‌ها خانواده به کابوس تبدیل کرده است. در چنین شرایطی، شعارهای «استقلال» و «حاکمیت» دیگر گرمایی به خانه‌ها نمی‌رساند.

طالبان همزمان تلاش دارند با جهان تعامل اقتصادی داشته باشند؛ قرارداد نفت امضا می‌کنند، مسیر واردات دارو را تغییر می‌دهند و از رشد اقتصادی سخن می‌گویند، اما سیاست‌های سخت‌گیرانه علیه زنان، خبرنگاران و جامعه مدنی، هرگونه اعتماد بین‌المللی را تخریب می‌کند. ممنوعیت حضور زنان در دفاتر سازمان ملل، نه فقط یک تصمیم ایدئولوژیک، بلکه ضربه‌ای مستقیم به ظرفیت کمک‌رسانی و اعتبار بین‌المللی افغانستان است. طالبان می‌خواهند از جهان کمک بگیرند، اما قواعد حداقلی آن را نمی‌پذیرند.

شکاف درونی قدرت نیز قابل انکار نیست. وقتی یک مقام ارشد طالبان از «حکومت ترس و ارعاب» انتقاد می‌کند و دیگری بر اطاعت مطلق از «امیر» تأکید می‌ورزد، کشمکش میان دو قرائت از قدرت نمایان می‌شود: قرائت امنیتی-ایدئولوژیک قندهار و قرائت عمل‌گراتر کابل. هرچند فعلاً کفه ترازو به نفع قرائت اول سنگین‌تر است، اما تجربه تاریخی افغانستان نشان داده که تمرکز افراطی قدرت دیر یا زود به فرسایش درونی می‌انجامد.

گزارش‌ها درباره فساد، غصب زمین، باج‌گیری و سوءاستفاده از صلاحیت در میان مقامات طالبان، پرده از تناقض بزرگ‌تری برمی‌دارد. حکومتی که خود را «پاک‌دست» و «دینی» معرفی می‌کند، وقتی با اتهام‌های سنگین اقتصادی روبه‌رو می‌شود و هیچ نهاد مستقلی برای رسیدگی وجود ندارد، مشروعیت اخلاقی‌اش را از دست می‌دهد. دین، وقتی به ابزار قدرت تبدیل شود، نه‌تنها عدالت نمی‌آورد، بلکه فساد را مشروع جلوه می‌دهد.

در سطح منطقه‌ای نیز طالبان موقعیت حساسی دارند. تنش با پاکستان، نگرانی کشورهای آسیای مرکزی و نگاه محتاطانه ایران نشان می‌دهد که افغانستان هنوز به عنوان یک عامل بی‌ثباتی دیده می‌شود، نه شریک قابل اعتماد. تلاش برای جذب نیرو، آموزش‌های نظامی و بازی با کارت امنیت، شاید در کوتاه‌مدت ابزار چانه‌زنی باشد، اما در درازمدت کشور را دوباره به میدان رقابت‌های خطرناک تبدیل می‌کند.

جمع‌بندی ساده اما تلخ است: طالبان می‌کوشند با تکیه بر زبان دین، قدرت خود را تثبیت کنند، اما بدون اقتصاد پایدار، بدون مشارکت اجتماعی، بدون حقوق زنان و بدون اعتماد منطقه‌ای و بین‌المللی، هیچ حاکمیتی حتی اگر «الهی» نامیده شود، دوام نمی‌آورد. افغانستان امروز نه به شعارهای بزرگ، بلکه به عقلانیت سیاسی، آشتی با جامعه و پذیرش واقعیت‌های قرن بیست‌ویکم نیاز دارد؛ چیزی که فعلاً در قاموس قدرت حاکم جایی ندارد.

ادعای «الهی‌بودن» قوانین، بیش از آن‌که نشانه قدرت باشد، نشانگر ناتوانی است. حکومتی که نتواند رضایت اجتماعی تولید کند، ناچار است مشروعیت خود را از آسمان وام بگیرد. اما تاریخ نشان داده است که هیچ قدرتی، حتی اگر مقدس‌ترین زبان‌ها را به‌کار گیرد، نمی‌تواند برای همیشه بر واقعیت‌های زمینی چشم ببندد.

افغانستان امروز با بحران‌های چندلایه روبه‌رو است: بحران معیشت، بحران اعتماد، بحران معنا و بحران آینده. حذف زنان از آموزش و کار، تنها نقض حقوق بشر نیست؛ بلکه قطع یکی از شریان‌های حیاتی جامعه است. جامعه‌ای که نیمی از جمعیتش به حاشیه رانده شود، نه می‌تواند توسعه یابد و نه حتی ثبات پایدار داشته باشد.

طالبان می‌گویند دین را «استحکام» می‌بخشند، اما آنچه در عمل دیده می‌شود، تضعیف پیوندهای اجتماعی و فرسایش امید جمعی است. دین، زمانی نیروی انسجام‌بخش است که با عدالت، کرامت انسانی و پاسخ‌گویی همراه باشد. وقتی دین به ابزار خاموش‌کردن صداها بدل شود، نه‌تنها جامعه را متحد نمی‌کند، بلکه شکاف‌ها را عمیق‌تر می‌سازد.

افغانستان در نقطه‌ای ایستاده است که دیگر با شعار اداره نمی‌شود. واقعیت‌های اقتصادی، فشارهای اجتماعی و انزوای بین‌المللی، دیر یا زود خود را تحمیل می‌کنند. پرسش اصلی این است: آیا حاکمان این واقعیت را خواهند دید، یا همچنان می‌کوشند با زبان آسمانی، بحران‌های زمینی را انکار کنند؟

تجربه نشان می‌دهد که هیچ حاکمیتی با انکار جامعه دوام نیاورده است. قدرتی که از زمین جدا شود، هرچقدر هم خود را «الهی» بنامد، سرانجام با وزن واقعیت فرو خواهد ریخت. افغانستان امروز، بیش از هر چیز، شاهد همین تناقض است؛ تناقض میان ادعای تقدس و واقعیت فرسایش.

مقالات مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button