نویسنده: سید حسن موسوی
بیش از سه دهه از جنگهای داخلی افغانستان میگذرد، اما آنچه همچنان در حافظه جمعی مردم باقی مانده، فقط صدای راکت و انفجار نیست؛ بلکه میراث تلخ نفرت قومی، تجارت سیاسی با هویتها و ساختن امپراتوریهای شخصی به نام مردم است. امروز با گذشت سالها، بار دیگر فضای مجازی افغانستان به میدان جنگ روایتهای قومی تبدیل شده؛ از «هزارستان» و «خراسان» گرفته تا «ترکستان» و «پشتونستان». هر گروه خود را قربانی مطلق و دیگری را دشمن تاریخی معرفی میکند، اما پرسش اساسی این است: چه کسانی افغانستان را به این نقطه رساندند؟
اگر بخواهیم جعبه سیاه قومگرایی در افغانستان را باز کنیم، باید به بیست سال جمهوریت برگردیم؛ دورانی که رهبران قومی، بیشترین سهم قدرت، بودجه، حمایت خارجی و امکانات سیاسی را در اختیار داشتند. افغانستان در آن زمان میلیاردها دالر کمک جهانی دریافت کرد، دهها انتخابات برگزار شد، صدها نهاد ساخته شد و هزاران شعار درباره دموکراسی و عدالت سر داده شد؛ اما نتیجه نهایی چه بود؟ کشوری فروپاشیده، جامعهای چندپاره و نسلی سرشار از نفرت قومی.
واقعیت این است که بسیاری از رهبران قومی در جمهوریت، بهجای ملتسازی، مشغول ساختن جزایر قدرت بودند. هر رهبر، ولایت و وزارت را ملک شخصی خود میدانست؛ استخدامها قومی شد، قراردادها قومی شد، رسانهها قومی شد و حتی خون مردم نیز رنگ قومی گرفت. قومگرایی دیگر یک احساس هویتی نبود؛ به صنعت تبدیل شده بود. صنعتی برای کسب رأی، گرفتن بودجه، تولید سرباز سیاسی و معامله با قدرتهای خارجی.
در همین دوران بود که چهرههای سیاسی، ارتشهای رسانهای ساختند؛ خبرنگار، فعال مدنی، تحلیلگر و حتی دانشجو، در بسیاری موارد به ابزار جنگ نرم قومی تبدیل شد. فضای مجازی آرامآرام به میدان تصفیهحسابهای تاریخی بدل گردید. هر حادثه تاریخی دوباره زنده شد، اما نه برای کشف حقیقت؛ بلکه برای بسیج نفرت.
طالبان نیز پس از بازگشت به قدرت، عملاً این بحران را عمیقتر کردند. سیاست حذف، انحصار و فشار اجتماعی، باعث شد بسیاری از گرایشهای هویتی دوباره فعال شوند. وقتی یک نظام سیاسی نتواند حس مشارکت عمومی ایجاد کند، طبیعی است که واکنشهای قومی و منطقهای تقویت شود. اما نکته قابل تأمل این است که بسیاری از کسانی که امروز در فضای مجازی شعارهای تند قومی سر میدهند، همان چهرهها یا بازماندگان سیاسی جریانهاییاند که در بیست سال جمهوریت، فرصت کامل برای اثبات خود داشتند و شکست خوردند.
اگر قومگرایی نسخه نجات افغانستان بود، باید در همان جمهوریت نتیجه میداد. زمانی که رهبران قومی هم پول داشتند، هم قدرت، هم رسانه، هم نیروی مسلح و هم حمایت خارجی. اما آنچه تولید شد نه عدالت بود و نه توسعه؛ بلکه فساد سیستماتیک، مافیای اقتصادی، غصب زمین، شبکههای مصلحتی و رقابتهای خطرناک قومی بود.
امروز نیز بخش بزرگی از پروژههای «خراسانخواهی»، «هزارستانخواهی» یا دیگر روایتهای تند قومی، بیشتر از آنکه ریشه در واقعیت زندگی مردم داخل افغانستان داشته باشد، محصول سرخوردگی سیاسی، مهاجرت، جنگ روانی و رقابت برای بازتولید قدرت است. بسیاری از گردانندگان این پروژهها در خارج از افغانستان زندگی میکنند، اما جوان داخل کشور را به نفرت، تقابل و تجزیه ذهنی سوق میدهند.
در این میان، مردم عادی بزرگترین قربانیاند. مردمی که نه در ارگ سهم داشتند، نه در قراردادهای میلیوندلاری، نه در قاچاق، نه در بازیهای استخباراتی؛ اما همیشه گوشت دم توپ سیاست قومی بودند. فرزندان مردم کشته شدند، خانههای مردم ویران شد و آینده مردم سوخت، اما رهبران قومی هر بار با چهرهای تازه دوباره به میدان برگشتند.
تجربه افغانستان نشان داد که قومگرایی، حتی اگر در کوتاهمدت قدرت تولید کند، در بلندمدت دولت و ملت را نابود میکند. کشوری که سیاست در آن بر محور قوم بچرخد، دیر یا زود به میدان انتقام تاریخی تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، دیگر شایستگی، قانون و منافع ملی معنایی ندارد؛ فقط تعلقات قبیلهای و محاسبات قدرت تعیینکننده میشود.
بزرگترین فاجعه افغانستان این بود که رهبرانش بهجای ساختن «شهروند»، روی تولید «پیرو قومی» سرمایهگذاری کردند. آنان به مردم یاد دادند که نخست از قوم خود دفاع کنند، نه از کشورشان. نتیجه همین شد که امروز حتی در فضای مجازی نیز افغانستان بیشتر شبیه میدان جنگ است تا خانه مشترک.
اکنون پرسش اصلی این نیست که کدام قوم مظلومتر است یا کدام جریان بیشتر قربانی داده؛ پرسش این است که چه کسانی از ادامه این نفرت سود میبرند؟ چه کسانی هنوز از زخمهای قومی نان میخورند؟ و چرا هر بار که سخن از عدالت، قانون و شایستهسالاری میشود، ناگهان بازار قومگرایی داغ میگردد؟
افغانستان زمانی از این چرخه بیرون خواهد شد که سیاست قومی از محور قدرت کنار زده شود؛ وگرنه این آتش، فقط نامها و پرچمها را تغییر میدهد، اما ویرانی همان ویرانی خواهد ماند.
خبرگزاری آگاه آگاه؛ رسانه بیداری و برابری