حمله بر ایران؛ لحظهای سرنوشتساز برای نظم جهانی

حملات آمریکا و اسرائیل بر ایران، چین و روسیه را به چالش میکشد تا ثابت کنند «چندقطبی بودن» یک اصل عملی است، نه فقط یک شعار.
بقلم: سارا نیومن
منبع: آسیا تایمز
۹ مارچ ۲۰۲۶ مطابق ۱۸ حوت ۱۴۰۴
ترجمه:سمیر بیات
———————————
در برخی لحظات تاریخ، اهمیت واقعی رویدادها نه در خودِ آن رویدادها، بلکه در قواعد و هنجارهایی نهفته است که پس از آن شکل میگیرد.
حمله نظامی ایالات متحده و اسرائیل بر ایران، همراه با ترور عالیترین مقام سیاسی این کشور، در زمره همین نقاط عطف تاریخی قرار میگیرد؛ لحظاتی که میتوانند مرز میان «استثنا» و «قاعده» در کاربرد زور را برای همیشه تغییر دهند.
پرسش اساسی امروز تنها وقوع یک جنگ دیگر در خاورمیانه نیست، بلکه موضوعی بسیار بنیادیتر است:
آیا نظام بینالمللی وارد عصری میشود که در آن قدرت نظامی بهطور کامل جایگزین محدودیتهای حقوقی و سیاسی گردد؟
برای دههها، حتی در پرتنشترین دورههای جنگ سرد نیز خطوط سرخ نانوشتهای وجود داشت که قدرتهای بزرگ را، علیرغم رقابت شدید، محدود میکرد. ترور رهبران ملی، حملات مستقیم بدون مجوز بینالمللی، و تلاش برای تغییر موازنههای استراتژیک از طریق حذف فیزیکی رهبری سیاسی یک کشور، اقداماتی تلقی میشد که میتوانست کل ساختار امنیت جهانی را بیثبات سازد.
آنچه اکنون در ایران رخ داده نشان میدهد که این خطوط سرخ به سرعت در حال فرسایشاند. خطر واقعی تنها در خود عملیات نظامی نهفته نیست، بلکه در عادیسازی آن است.
اگر حملهای با چنین ابعاد سیاسی و استراتژیک بدون پرداخت هزینه جدی بینالمللی تثبیت شود، پیام آن برای جهان کاملاً روشن خواهد بود:
کشورهای قدرتمند نظامی میتوانند بر اساس ارزیابیهای امنیتی خود، بدون اجماع جهانی یا چارچوب حقوقی، جنگهای پیشگیرانه را آغاز کنند و رهبری سیاسی کشورها را از میان بردارند.
وقتی چنین سابقهای تثبیت شود، به سرعت از یک مورد خاص فراتر میرود و به الگویی تکرارپذیر در رفتار بینالمللی تبدیل میگردد.
-نگاهها به چین و روسیه
در چنین شرایطی، توجهها ناگزیر به سوی چین و روسیه معطوف میشود. هر دو قدرت بارها از ایجاد نظم بینالمللی چندقطبی و پایان یکجانبهگرایی سخن گفتهاند.
اما چندقطبی بودن صرفاً با توزیع مجدد قدرت تحقق نمییابد؛ بلکه نیازمند دفاع فعال از قواعدی است که مانع فروغلتیدن رقابتهای استراتژیک به بینظمی دائمی میشود.
اگر اصول حاکمیت ملی و ممنوعیت استفاده یکجانبه از زور فروبپاشد، نخستین قربانیان بلندمدت دقیقاً همان قدرتهایی خواهند بود که در پی محدود کردن سلطه غرب هستند.
برای چین، پیامدهای این تحول عمیقتر از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر میرسد. پکن سالها سیاست خارجی خود را بر اصل عدم مداخله و احترام به حاکمیت کشورها بنا کرده است؛ اصولی که ثبات لازم برای رشد اقتصادی آن را فراهم کرد.
اما اگر حملات پیشگیرانه علیه کشورهای مستقل عادی شود، این اصول عملاً معنا و کارایی خود را از دست خواهند داد. در جهانی که مشروعیت استفاده از زور بر اساس برداشتهای یکجانبه از تهدید تعریف شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که همین منطق در آینده در بحرانهای شرق آسیا به کار گرفته نشود.
سکوت امروز میتواند به سابقهای مشروعیتبخش برای اقدامات فردا تبدیل گردد.
-معضل مشابه برای روسیه
روسیه نیز با معضل مشابهی روبروست. مسکو همواره سیاستهای امنیتی آمریکا را به دلیل دور زدن سازوکارهای بینالمللی مورد انتقاد قرار داده است. اما واکنش محدود به بحران کنونی خاورمیانه ممکن است این مخالفتها را صرفاً به سطحی از گفتار سیاسی تقلیل دهد.
بازدارندگی در سیاست بینالملل تنها به توانایی نظامی وابسته نیست؛ بلکه به همان اندازه به برداشت دیگران از اراده سیاسی برای دفاع از خطوط سرخ نیز بستگی دارد.
اگر این تصور در سطح جهانی شکل گیرد که قدرتهای بزرگ غیرغربی در لحظات سرنوشتساز از دخالت سیاسی مؤثر خودداری خواهند کرد، ساختار بازدارندگی جهانی به شکل نامتقارن به سوی اقدامات یکجانبه تغییر خواهد کرد.
-استدلال احتیاط و پاسخ آن
برخی ممکن است استدلال کنند که چین و روسیه باید از درگیر شدن در بحرانی که مستقیماً به منافع فوری آنها مربوط نیست پرهیز کنند. این دیدگاه در ظاهر واقعگرایانه به نظر میرسد، اما یک واقعیت مهم را نادیده میگیرد:
قواعد بینالمللی زمانی تغییر میکنند که تغییر دادن آنها هیچ هزینهای نداشته باشد.
اگر حمله به ایران به عنوان یک عمل مشروع پذیرفته شود، این هنجار جدید ممکن است فردا در هر منطقهای از جهان به کار گرفته شود. تاریخ نشان میدهد که وقتی هنجارهای بینالمللی شکسته شوند، به ندرت به شکل پیشین خود بازمیگردند.
-ابزارهای غیرنظامی برای جلوگیری از این روند
جلوگیری از تثبیت این روند الزاماً به معنای رویارویی نظامی نیست. چین و روسیه ابزارهای متعددی در اختیار دارند که میتواند هزینههای سیاسی و استراتژیک ادامه تنش را افزایش دهد.
از جمله:
• ابتکارهای مشترک دیپلماتیک
• چارچوبهای امنیتی چندجانبه
• فشارهای اقتصادی هدفمند
• و مهمتر از همه، ایجاد اجماع جهانی علیه عادیسازی استفاده یکجانبه از زور
حتی پیشنهادهای دیپلماتیکی که احتمال پذیرش فوری آنها اندک است، میتوانند مشروعیت سیاسی اقدام نظامی را به چالش بکشند و فضای بینالمللی را تغییر دهند.
آنچه در خطر است تنها ثبات خاورمیانه نیست، بلکه اصل امنیت جمعی در نظام جهانی است.
اگر دولتها به این نتیجه برسند که هیچ سازوکار مؤثری برای جلوگیری از حملات پیشگیرانه وجود ندارد، انگیزهها برای ایجاد بازدارندگی مستقل ـ از جمله گسترش تواناییهای نظامی تهاجمی ـ افزایش خواهد یافت.
نتیجه احتمالی چنین روندی جهانی خواهد بود که در آن ناامنی به وضعیتی دائمی تبدیل میشود و بحرانهای منطقهای سریعتر به رویارویی میان قدرتهای بزرگ تبدیل میگردد.
-خطر عادی شدن ترورها و حملات یکجانبه
عادی شدن ترورها و حملات یکجانبه نه بازدارندگی پایدار ایجاد میکند و نه ثبات. برعکس، چنین روندی رقابت برای ضربه پیشدستانه را تشدید میکند.
در چنین فضایی حتی قدرتمندترین کشورها نیز نمیتوانند به امنیت بلندمدت خود اطمینان داشته باشند، زیرا هیچ بازیگری مطمئن نیست که هدف بعدی نخواهد بود.
-آزمونی برای هویت قدرتهای بزرگ
لحظه کنونی صرفاً یک آزمون دیپلماتیک برای چین و روسیه نیست، بلکه آزمونی برای هویت بینالمللی آنهاست.
اگر واقعاً در پی جهانی چندقطبی هستند، باید نشان دهند که چندقطبی بودن فقط به معنای تقسیم قدرت نیست؛ بلکه به معنای دفاع فعال از قواعد مشترک نیز هست.
نظم بینالمللی تنها زمانی پایدار میماند که قدرتهای بزرگ، علیرغم اختلافات خود، حداقل معیارهای رفتار قابل قبول را رعایت کنند.
تاریخ نشان میدهد که نظمهای جهانی به ندرت ناگهانی فرو میپاشند؛ بلکه از طریق عادی شدن تدریجی استثناها فرسوده میشوند.
هر بار که خط سرخی بدون پیامد نقض شود، عبور از خط سرخ بعدی آسانتر میشود.
حمله به ایران ممکن است در نگاه نخست تنها یک بحران منطقهای به نظر برسد، اما در واقع میتواند لحظهای باشد که مشروعیت جنگ، حاکمیت و بازدارندگی را برای نسل آینده بازتعریف کند.
اگر چین و روسیه در برابر این تحول نقش فعالی ایفا نکنند، ممکن است جهانی شکل گیرد که در آن قدرت جایگزین قانون شود و امنیت به کالایی شکننده بدل گردد.
در چنین جهانی، هیچ کشوری — حتی قدرتمندترین آنها — از بیثباتی در امان نخواهد بود.



